يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )

مقدمهء مصحح 29

مجموعه مصنفات شيخ اشراق

يارى بود و صحبت‌ها مىداشتند . فخر الدين باصحاب خود مىگفت كه چه ستوده و پاكيزه است اين جوان ، من نديده‌ام مثل او و مىترسم بر او از كثرت تهوّر و شهرت و بىملاحظگى او كه مبادا اينها سبب فوت و تلف او شوند . چون از صحبت او مفارقت نمود بحلب آمد و با فقهاى « 1 » آنجا مناظره و مباحثه كرد و بر همه فايق آمد و نتوانستند با او برابرى نمود ، و بغض و كينهء ايشان زيادتر و بيشتر از پيشتر شد . ملك ظاهر مجلى آراست ، او را با اكابر و فضلا حاضر ساخت تا بشنود مباحثى كه ميان ايشان مذكور شده است . شيخ در آن مجلس بايشان سخنان بسيار گفت بر نهجى كه جملگى سكوت ورزيدند . بر ظاهر فضل او ظاهر شد و قدرش افزود و قربش زياده گشت ، صاحب وقار و تمكين گشته ، توجّهش مقصور به او شد . اين نيز باعث ازدياد تشنيع او گشت . محضرها بكفر او درست نمودند و بدمشق پيش صلاح الدين فرستادند و گفتند اگر اين مرد مىماند اعتقاد ملك را فاسد مىگرداند ، و اگر رها مىكند بهر ناحيتى كه رفت احوال آن ناحيت را بفساد مىكشاند ، و چيزهاى ديگر هم بر اين افزودند . صلاح الدين پيش ظاهر فرستاد كه سجلّى به خط قاضى و اهالى آنجا به من رسيد كه آن جوان كشتنى است و بايد كشت او را ، بكش و رها مكن بوجهى از وجوه . چون شيخ را اين حكم محقّق گشت و حال را بر آن منوال ديد ، گفت مرا در خانه محبوس سازيد و طعام و شراب ندهيد تا آنكه باللّه كه مبدأ كلّ است و اصل شوم . چنانچه گفته بود بفعل آوردند . بعد از آن ظاهر

--> ( 1 ) بافقها : بفقها F